دانشنامه کمانک
دنیای واژه ها
دانشنامه کمانک تحلیل و مشاهده محتوای پارسی
معنی بخیه زدن
مشاهده (بخیه زدن) در کمانک، معنی و ترجمه بخیه زدن در دیکشنری ها، تجزیه و تحلیل واژه، عکس (بخیه زدن) کلمه و عبارات مشابه بخیه زدن چیست
لغت نامه ها
1. [ ب َخ ْ ی َ / ی ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) آجیده کردن .(ناظم الاطباء). کوک زدن پارچه . دوختن بخیه . (یادداشت مؤلف ). دوختن شکاف جامه . (فرهنگ فارسی معین ): بشک ؛ بخیه ٔ فراخ زدن . (تاج المصادر بیهقی ) :
خاطر خیاط عقل گرچه بسی بخیه زد
هیچ قبایی ندوخت لایق بالای عشق .
عطار.
بخیه از جوهر زنم دو چشم شوخ آیینه را
چهره ٔ محجوب اوگر دیدبان سازد مرا.
صائب (از آنندراج ).
تا قطع طمع کردم و از خلق بریدم
هر بخیه که بر خرقه زدم قبله نما شد.
ملاقاسم مشهدی (از آنندراج ).
بخیه بر لب زدن ؛ کنایه از خاموش کردن کسی .دوختن لب کسی :
هیچگه سررشته ٔ خاموشی از دستم نرفت
بی سبب چون آستینم بخیه برلب می زنند.
ملا طاهرغنی (از آنندراج ).
و رجوع به بخیه بر لب خوردن در ترکیبات بخیه شود.
دورادور بخیه زدن ؛ شلال کردن . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ).
(اصطلاح پزشکی ) دوختن انساج و محل شکافتگی عضو پس از ختم عمل جراحی . بخیه کردن . (فرهنگ فارسی معین ). دوختن جراح خستگی را. (یادداشت مؤلف ). و رجوع به بخیه شود.

معنی ( بخیه زدن ) در لغت نامه دهخدا