دانشنامه کمانک
دنیای واژه ها
دانشنامه کمانک تحلیل و مشاهده محتوای پارسی
معنی بیرم
مشاهده (بیرم) در کمانک، معنی و ترجمه بیرم در دیکشنری ها، تجزیه و تحلیل واژه، عکس (بیرم) کلمه و عبارات مشابه بیرم چیست
لغت نامه ها
1. [ رَ ] (اِخ ) دهی است مرکز دهستان بیرم که در بخش گاوبندی شهرستان لار واقع است و دارای 2675 تن سکنه است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).
2. [ ب َ رَ ] (اِخ ) بیرام . نام مؤسس فرقه ٔ دراویش بیرمیة است . وی در سال 833 هَ . ق . / 1429 یا 1430 م . درگذشت و قبر او مجاور کتیبه های معروف آنکارا واقع است . (از دایرة المعارف اسلامی ). رجوع به بیرام شود.
3. [ ب َ رَ ] (اِخ ) نام او مصطفی بک فرزند بیرم تونسی خامس . قاضی دادگاه مختلط در قاهره . او راست تاریخ الازهر. (از معجم المطبوعات ).
4. [ رَ ] (اِخ ) نام یکی از دهستانهای سه گانه ٔ بخش گاوبندی که در شهرستان لار واقع است این دهستان از 31 پارچه آبادی تشکیل شده و قراء مهم آن عبارتند از: بالاده، آبکنه، ده کهنه، ملائی نعمه، شیخ عامر، جوزقدان . جمعیت دهستان در حدود 7000 تن است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7). دهستان شهرستان لار فارس دارای 21 آبادی که 7000 تن سکنه دارد. مرکزش ده بیرم با 1644 تن سکنه است . (از دایرة المعارف فارسی ). از مضافات لار فارس و از آنجاست عابد بیرمی شاه زین العباد. (از ریاض العارفین ص 110).
5. [ ب َ رَ ] (ترکی، اِ) بیرام . بایرام . عید و جشن . (غیاث اللغات ). نام دو عید از بزرگترین اعیاد مسلمانان، عید فطر و عید اضحی و اول را کوچک بیرامی (عید کوچک ) یا شکر بیرامی (عید حلوا) و دوم را بیوک بیرام (عید بزرگ ) یا بریان بیرامی میخوانند. (از دایرة المعارف اسلامی ). رجوع به بیرام شود.
6. [ ب َ / ب ِ رَ ] (ع اِ) برما. برمای درودگران مخصوصاً. معرب از برمای فارسی . (منتهی الارب ). مأخوذ از برمای فارسی و بمعنی برما و خصوصاً برمای درودگران . (ناظم الاطباء). فارسی معرب و بعضی آنرا به برمای نجار اختصاص داده اند و بیرم در فارسی بتفخیم یاء است . (از لسان العرب ). برمه ٔ نجاران .(غیاث ). برمای درودگر، فارسی معرب . (از المعرب جوالیقی ص 80). برماه . برماهه . گردبر. گرده بر. مثقب . مته .برما. برمای . سکنه . اسکنه . عتله . سوراخ کن . (از یادداشت مؤلف ) (زمخشری ) (غیاث ) (صراح ). سنبه . (شرفنامه ٔ منیری ). آنچه نجار چوب را بدان سوراخ گرد کند. آنچه سراج چرم را با آن سوراخ گرد کند. (یادداشت مؤلف ).
سرب گداخته . (منتهی الارب ): از رسول اکرم (ص ) روایت شده است : من استمع الی حدیث قوم و هم له کارهون ملا اﷲ سمعه من البیرم و الا نک . (از لسان العرب ). و در روایات دیگر کلمه ٔ البرم، بجای بیرم آمده است و برم را الکحل المذاب تفسیر کرده اند. رجوع به لسان العرب شود. کحل مذاب . (ناظم الاطباء).
بارم . یکی از اصناف مخل است . (مفاتیح العلوم خوارزمی ). و مخل بمعنی آلت درازیست آهنین و جز آن که بدان سنگ را حرکت دهند و کلمه ٔ مخل در فرهنگهای معتبر عربی نیامده و در المنجد آنرا از لغات مولده میشمارد.رجوع به بارم شود. دیلم . تیر بزرگ . (غیاث ). عمود آهنین . (مهذب الاسماء).
سنگ دراز و میتین و مانند آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). این معنی در صحاح جوهری و لسان العرب ابن منظور و اساس البلاغه ٔ زمخشری دیده نشد.
بیل و کلند. (ناظم الاطباء). این معنی در فرهنگهای معتبر عربی دیده نشد.

7. [ ب َ / ب ِ رَ ] (اِ) نوعی از پارچه ٔ ریسمانی باشد شبیه به مثقالی عراق . لیکن از او باریکتر و نازکتر است . (برهان ). نوعی از پارچه ٔ ریسمانی باشد که شبیه بود بمثقال [بمثقالی ] و از او باریکتر و لطیف تر شود. (از رشیدی ) (از جهانگیری ) (از انجمن آرا) (ازآنندراج ) (از ناظم الاطباء). نوعی از پارچه ٔ باریک . (غیاث ). پارچه ٔ نازک نخی .
در شواهد ذیل ظاهراً بمعنی پارچه ٔ ابریشمی و دیباست :
چو خورشید در قیر زد شعر زرد
گهربفت شد بیرم لاجورد.
فردوسی .
به تیربا سپر کرگ و مغفر پولاد
همان کند که بسوزن کنند با بیرم .
فرخی .
گهی سرخ چون باده ٔ ارغوانی
گهی زرد چون بیرم زعفرانی .
فرخی .
بیرم سبز برفکنده بلند
شاخ او کرد بسدین مشجب .
فرخی .
یکی چون زمردین بیرم، دوم چون بسدین مجمر
سیم چون مرمرین افسر، چهارم عنبرین بدری .
منوچهری .
طوطی به حدیث و قصه اندر شد
با مردم روستائی و شهری
پیراهنکی برید و شلوارکی
از بیرم سرخ و از گل حمری .
منوچهری .
یکی برگ او بیرم و شاخ بسد
یکی برگ او کژدم و شاخ نشتر.
ناصرخسرو.
خوی نیک بیرم خوی بد چو کژدم
تو کژدم بینداز و بردار شکر.
ناصرخسرو.
برین اقوال چون بیرم نگر وافعال خود سرشان
بسان نامه های زشت زیر خوب عنوانها.
ناصرخسرو.
بر بیرم کبود چنین هر شب
چندین هزار چون شکفد عبهر.
ناصرخسرو.
خیمه ها ساختم ز بیرم چین
فرش کردم ز دیبه ششتر.
مسعودسعد.
قباب صوف با دستار بیرم
همه کس دوست میدارند منهم .
نظام قاری (دیوان البسه ص 97).
بجای شمسی و بیرم مرا رسدریشه
زهی زمانه ٔ بدمهر و دور ناهموار.
نظام قاری (دیوان البسه ص 80).
ز یمن کلفتن و بیرم طلادوزی
علم شدیم و سرآمد بشیوه ٔ اشعار.
نظام قاری (دیوان البسه ص 81).
بیرم سلطانی ؛ نوعی بیرم :
به بیرم که سلطانی او راست نام
بدادند دستارها را تمام .
نظام قاری (دیوان البسه ص 175).
بدستار طلادوزی و بیرمهای سلطانی
که ماه شمس ایقادی چو کتان میبرد تابم .
نظام قاری (دیوان البسه ص 98).
چندی راه هندوستان پیموده مانند شمسی و سالوی ساغری و دو چنبری و بیرم سلطانی و دو تاره ٔ کربرکه ای . (دیوان البسه ٔ نظام قاری ص 152).

معنی ( بیرم ) در لغت نامه دهخدا

استفاده در متن
بحق پیر ذخار کبیرم ,
جدایی نیست من شیخ کبیرم ,
بیرم سبز بر فکنده بلند ,
همان کند که به سوزن کنند با بیرم ,
گهی زرد چون بیرم زعفرانی ,
بیرم سبز برفکنده بلند ,