دانشنامه کمانک
دنیای واژه ها
دانشنامه کمانک تحلیل و مشاهده محتوای پارسی
معنی هستو
مشاهده (هستو) در کمانک، معنی و ترجمه هستو در دیکشنری ها، تجزیه و تحلیل واژه، عکس (هستو) کلمه و عبارات مشابه هستو چیست
لغت نامه ها
1. [ هََ ] (اِ) دانه و استخوان میوه ها را گویند، مانند دانه ٔ زردآلو و شفتالو و غیره . (برهان ). هسته . خستو. خسته . (حاشیه ٔ برهان چ معین ).
حق و درستی و حقایق اشیاء. (برهان ) (جهانگیری ).
(ص ) خستو. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). شخصی را نیز گویند که اقرار و اعتراف به چیزی کند. (برهان ). مقر. معترف . خستو. (یادداشت به خط مؤلف ) :
بر فضل او گوا گذراند دل
گرچه گوا نخواهند از هستو .
فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص 454).
به هستیش هستو شوی از نخست
یکییش را زآن بدانی درست .
اسدی .
رجوع به خستو شود.

معنی ( هستو ) در لغت نامه دهخدا

1. (هَ) (اِ.) دانة میوه ، هسته
2. ( ~.) (ص .) خَستو، مقر، معترف ، کسی که اعتراف می کند

معنی ( هستو ) در لغت نامه معین