دانشنامه کمانک
دنیای واژه ها
دانشنامه کمانک تحلیل و مشاهده محتوای پارسی
معنی کیل
مشاهده (کیل) در کمانک، معنی و ترجمه کیل در دیکشنری ها، تجزیه و تحلیل واژه، عکس (کیل) کلمه و عبارات مشابه کیل چیست
لغت نامه ها
1. [ ک َ ] (ع مص ) پیمودن گندم را. مکیل . مکال . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). اندازه نمودن چیزی را به چیزی . (آنندراج ). پیمودن به پیمانه . (تاج المصادر بیهقی ). پیمودن . (غیاث ). پیمودن گندم و جز آن را، و آن بیشتر در گندم استعمال شود. مکال . مکیل . (از اقرب الموارد).
پیموده شدن طعام (گندم ): کیل الطعام و کئل الطعام، مانند سئل و کول با قلب «یاء» به «واو»؛ پیموده شد گندم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). کیل الطعام (مجهولاً)؛ پیموده شد گندم، و کاف را مضموم کنند و گویند کُیِل َ، و نیز کول الطعام گویند با قلب «یا» و «واو» و اسکان ماقبل . و اسم مفعول مکیل و مکیول است . (از اقرب الموارد).
طعام (گندم ) پیمودن کسی را: کاله طعاماً؛ پیمود جهت او، کال له کذلک، و منه قوله تعالی : و اذا کالوهم او وزنوهم یخسرون ؛ ای کالوا لهم . (از منتهی الارب ). کاله ُ طعاماً؛ پیمود برای آن گندم، و کال له الطعام نیز چنین است . (ناظم الاطباء). صاحب اقرب الموارد آرد: و گاهی به دو مفعول متعدی شود، مانند کلت زیداً الطعام، و گاهی لام جر به مفعول اول داخل شود، مانند: کلت لزید الطعام .
سنجیدن درمها را. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء): کال الصیرف الدراهم ؛ صراف درمها را وزن کرد. (از اقرب الموارد).
بیرون ناآمدن آتش از آتش زنه . (تاج المصادر بیهقی ). آتش ندادن آتش زنه . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء): کال الزند؛ آتش زنه نیفروخت و آتش از آن بیرون نجهید. (از اقرب الموارد).
اندازه نمودن چیزی را به چیزی . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء): کال الشی ٔ بالشی ٔ؛ این چیز را باآن چیز مقایسه کرد، و گویند: کلت فلاناً بفلان ؛ یعنی فلان را با فلان مقایسه کردم . (از اقرب الموارد).
بس بودن پیمانه ٔ طعام (گندم ) کسی را: هذا الطعام لایکیلنی ؛ یعنی این قدر از طعام (گندم ) بس نیست مرا پیمانه ٔ او. (از منتهی الارب ). این پیمانه از گندم بس نیست مرا. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

2. [ ی ِ ] (اِخ ) بندری است در آلمان غربی بر کنار دریای بالتیک که 270000 تن سکنه دارد. در این شهر صنعت کشتی سازی و ماهیگیری رواج دارد. کانال کیل از مصب رود لب، دریای بالتیک را به دریای شمال متصل می سازد. (از لاروس ).
3. [ ک َ ] (ع اِ) پیمانه . (منتهی الارب )(آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ج، اکیال . (اقرب الموارد). مقیاسی است برای حجم . پیمانه . (فرهنگ فارسی معین ). مکیال . ظرفی برای اندازه گرفتن مایعی یا چیزی خشک چون گندم و جو و غیره . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : و نزداد کیل بعیر ذلک کیل یسیر. (قرآن 65/12). فلما رجعوا الی ابیهم قالوا یا ابانا منع منا الکیل . (قرآن 63/12). فان لم تأتونی به فلا کیل لکم عندی و لاتقربون . (قرآن 60/12).
تو باد پیمودی همچو غافلان و فلک
به کیل روز و شبان عمر بر تو بر پیمود.
ناصرخسرو.
کی بود کز زلف او زآن سان که قطران خال زد
مشک پیمایم ز کیل وغالیه سنجم به من .
سوزنی .
واین دهقان او را هر سال دویست کیل پنج منی غله دادی .(چهارمقاله ).
هرکو به کیل یا کف هست آفتاب پیمای
از آفتاب ناید یک ذره در جوالش .
خاقانی .
گر خرمن امیدسراسرتلف شود
از کیل روزگار تلافی ّ آن مخواه .
خاقانی .
جمله نفسهای تو ای بادسنج
کیل زیان است و ترازوی رنج .
نظامی .
مانده ترازوی تو بی سنگ و دُر
کیل تهی گشته و پیمانه پر.
نظامی .
کیل زیان سال و مهت بوده گیر
این مه و این سال بپیموده گیر.
نظامی .
هم ترازوی حق است و کیل او
زآن سوی حق است دایم میل او.
مولوی .
کیل ارزاق جهان را مشرفی
تشنگان فضل را تو مغرفی .
مولوی (مثنوی چ خاور ص 306).
وزنی معادل سه من و هشت یک ِ من . (بحر الجواهر، از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
وزنی معادل هشتادوشش من . (بحرالجواهر، از یادداشت ایضاً).
پیمانه ای یونانی است که مقابل «بت » عبری و به اندازه ٔ نه من تبریز می باشد. (قاموس کتاب مقدس ).
اخگر که از آتش زنه پراکنده شود. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
اذا طلع سهیل رکع کیل و وضعکیل ؛ یعنی رفت گرما و آمد سرما. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
(اِمص ) پیمایش . (ناظم الاطباء). پیمایش . سنجش . (فرهنگ فارسی معین ).

4. (اِخ ) قریه ای است در ساحل دجله زیر زریران، و همان کال است که در قول ابن الحجاج آمده است : لعن اﷲ ایلتی بالکال . (از معجم البلدان ).
5. (ص ) خمیده و کج . (فرهنگ رشیدی ) (از آنندراج ) (از انجمن آرا) (ناظم الاطباء). خمیده و کج شده باشد. (برهان ) :
دلم به سان هلال آمد از هوای حبیب
تنم به سان خلال آمد از خیال خلیل
بتی که قدش چون قول عاشق آمد راست
مهی که قولش چون پشت عاشق آمد کیل .
قطران (از فرهنگ رشیدی و آنندراج ).
در نسخه ٔ سروری به معنی آرزومند گفته . (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). آرزومند و صاحب آرزو رانیز گویند. (برهان ).
(اِ) گلیم و پلاس پوش را هم گفته اند. (برهان ). گلیم و پلاس پوش . (ناظم الاطباء).
نمد. (فرهنگ فارسی معین ). نمد. پلاس . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به کیل دارشود.
پوست بز. (فرهنگ فارسی معین ).
هلهله . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- کیل زدن ؛ با هم آواز مخصوص برآوردن زنان خاصه زنان روستایی در شادی عروسی و جز آن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- کیل کشیدن ؛ آوازی خاص برآوردن زنان قبایل کرد و لر در عروسی ها و جشنها. آوازی که زنان روستایی برآرند هم آهنگ نشانه ٔ وجد و سرور را در عروسیها و غیره . هلهله کردن . (در چهارمحال ) قیه کشیدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
در لهجه ٔ مردم شهرستانک، جوی . نهر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
شیار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
جلگه ٔ وسیع . (از فهرست ولف ) :
بنه برد گر کیل و او برهنه
همی بازگردد زبهر بنه .
فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج 8 ص 2517).

6. [ ی َ ] (اِ) میوه ای است صحرایی زردرنگ، و گاهی سرخ می شود، و کیلک و کهین نیز گویند. (فرهنگ رشیدی ). نام میوه ای است صحرایی شبیه به آلوچه و سیب کوچک، و آن را در خراسان علف شیران و علف خرس گویند و به عربی زعرور و درخت آن را شجرةالدب خوانند و کیل سرخ نیز گویندش، و بعضی گویند زعرور یونانی است نه عربی، و اﷲ اعلم . (برهان ). میوه ای است صحرایی زرد و سرخ می شود، و آن را کیلک نیز می گویند و به کیالک مشهور است . (از آنندراج ). زالزالک . کیالک . کیلک . کیلو. (فرهنگ فارسی معین ). عنب الدب و زعرور. (ناظم الاطباء) :
حسود گفته ٔ بسحاق گو بگوی جواب
که پیش ما کیل و به به هم نخواهد ماند.
بسحاق اطعمه (از فرهنگ رشیدی ).
- کیل سرخ ؛ زالزالک . (فرهنگ فارسی معین ).
ازگیل . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).

7. [ ک َی ْ ی ِ ] (ع اِ) بهترین و برگزیده ٔ چیزی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
براده و پوسته، و گویند: خرج من الزندالکیل ؛ یعنی از آتش زنه براده و پوسته خارج شد. (از اقرب الموارد). خس و خاشاک و سبوس . (ناظم الاطباء).

معنی ( کیل ) در لغت نامه دهخدا

(ص .) 1 - خمیده ، کج . 2 - آرزومند, (کَ) [ ع . ] (اِ.) پیمانه . ج . اکیال, (اِ) 1 - نمد. 2 - پوست بز

معنی ( کیل ) در لغت نامه معین

استفاده در دیالوگ ها و آوانگاری بین‌المللی
با چه وسیله می‌تونه منو وادار به سکوت بکنه؟ من وکیل هستم خانم آرگانت، می‌دونید که پنجاه ساله دارم حرف می‌زنم، چه کسی می‌تونه منو ساکت کنه؟
bɑ tʃe væsile mitune mæno vɑdɑr be sokut bokone mæn vækil hæstæm xɑnume ʔɑrgɑnt midunid ke pændʒɑh sɑle dɑræm hærf mizænæm tʃe kæsi mitune mæno sɑket kone
ای وای! روی پلاک اون هم حک شده فرهود زندی وکیل پایه یک دادگستری
ʔey vɑy ruye pelɑke ʔun hæm hæk ʃode færhude zændi vækile pɑye yeke dɑdgostæri
یعنی کیلویی نیست
yæʔni kiluyi nist
شاید شما ندونید ولی من سال‌هاست که وکیل خانوادگی اینها هستم. پدر لورا آقای فلیپر لی از دوستان خوبم بود. لورا و ماریان رو هم از وقتی که خیلی کوچیک بودن می‌شناسم و به هر دوشون مثل دخترای خودم علاقه‌مندم و بیش از هر کس دیگه‌ای علاقه‌مندم تا ازدواج لورا اساس و پایهٔ درستی داشته باشه
ʃɑyæd ʃomɑ nædunid væli mæn sɑlhɑst ke vækile xɑnevɑdegiye ʔinhɑ hæstæm pedære lorɑ ʔɑqɑye filiper li ʔæz dustɑne xubæm bud lorɑ væ mɑriyɑn ro hæm ʔæz væxti ke xeyli kutʃik budæn miʃnɑsæm væ be hær doʃun mesle doxtærɑye xodæm ʔælɑqemændæm væ biʃ ʔæz hær kese digeʔi ʔælɑqemændæm tɑ ʔezdevɑdʒe lorɑ ʔæsɑs væ pɑyeye dorosti dɑʃte bɑʃe
به دم در منزل پدر خانم وکیل اومده
be dæme dære mænzele pedære xɑnume vækil ʔumæde
من زن مدیر ساختمونم، وکیل‌وصی برق ساختمون که نیستم که
mæn zæne modire sɑxtemunæm vækilvæsiʔe bærqe sɑxtemun ke nistæm ke
اما بویفیلد باعث شد هیوبرت اکیلی مخالف دستور من رفتار کنه
ʔæmmɑ boyfild bɑʔes ʃod hiyubert ʔækili moxɑlefe dæsture mæn ræftɑr kone
اما راجع به جسارتش، من گفتم و باز هم می‌گم که بسیار جسوره آقای وکیل، حق هم با منه
ʔæmmɑ rɑdʒeʔ be dʒesɑræteʃ mæn goftæm væ bɑz hæm migæm ke besyɑr dʒæsure ʔɑqɑye vækil hæq hæm bɑ mæne
یه وکیل بسیار سرشناس مسکو، رفیق پدرم بود، بعد از مرگ پدرم، وقتی ما در فقر و بدبختی بودیم به ما کمک مالی می‌کرد. اون هیچ چیز جالب و فوق‌العاده‌ای نداشت
ye vækile besyɑr særʃenɑse mosko ræfiqe pedæræm bud bæʔd ʔæz mærge pedæræm væxti mɑ dær fæqro bædbæxti budim be mɑ komæke mɑli mikærd ʔun hitʃ tʃize dʒɑlebo foqolɑdeʔi nædɑʃt
سیستم عصبی ما یک جسم طبیعیه که از نسوج تشکیل شده، روح ماها در این فضا قرار گرفته و مثل دندانی که در دهان جای می‌گیره، در جسم ما مستقر شده
sisteme ʔæsæbiye mɑ yek dʒesme tæbiʔiye ke ʔæz nosudʒ tæʃkil ʃode ruhe mɑhɑ dær ʔin fæzɑ qærɑr gerefte væ mesle dændɑni ke dær dæhɑn dʒɑy migire dær dʒesme mɑ mostæqær ʃode
استفاده در متن
پس‌ ابراهیم‌ به‌ خیمه‌، نزد ساره‌ شتافت‌ و گفت‌: «سه‌ کیل‌ از آرد مَیدَه‌ بزودی‌ حاضر کن‌ و آن‌ را خمیر کرده‌، گِرده‌ها بساز.» ,
در خانهٔ تو کیلهای‌ مختلفْ، بزرگ‌ و کوچک‌، نباشد. ,
تو را وزن‌ صحیح‌ و راست‌ باشد و تو را کیل‌ صحیح‌ و راست‌ باشد، تا عمرت‌ در زمینی‌ که‌ یهُوَه‌، خدایت‌، به‌ تو می‌دهد دراز شود. ,
و جَعْل‌ بن‌عابد گفت‌: «اَبیمَلِک‌ کیست‌ و شکیم‌ کیست‌ که‌ او را بندگی‌ نماییم‌؟ آیا او پسر یرُبَّعْل‌ و زبول‌، وکیل‌ او نیست‌؟ مردان‌ حامور پدر شکیم‌ را بندگی‌ نمایید. ما چرا باید او را بندگی‌ کنیم‌؟ ,
محبّت امور مادی، از زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسبهای ممتاز و چهارپایان و زراعت، در نظر مردم جلوه داده شده است؛ (تا در پرتو آن، آزمایش و تربیت شوند؛ ولی) اینها (در صورتی که هدف نهایی آدمی را تشکیل دهند،) سرمایه زندگی پست (مادی) است؛ و سرانجام نیک (و زندگیِ والا و جاویدان)، نزد خداست. ,
آنها در حضور تو می‌گویند: «فرمانبرداریم»؛ امّا هنگامی که از نزد تو بیرون می‌روند، جمعی از آنان بر خلاف گفته‌های تو، جلسات سرّی شبانه تشکیل می‌دهند؛ آنچه را در این جلسات می‌گویند، خداوند می‌نویسد. اعتنایی به آنها نکن! (و از نقشه‌های آنان وحشت نداشته باش!) و بر خدا توکّل کن! کافی است که او یار و مدافع تو باشد. ,
آری، شما همانا هستید که در زندگی این جهان، از آنان دفاع کردید! اما کیست که در برابر خداوند، در روز رستاخیز از آنها دفاع کند؟! یا چه کسی است که وکیل و حامی آنها باشد؟! ,
پر ز رشوت کرده قاضی کیله را ,
چون به کیلان ازل پیش ازگناه ,
کز وکیلی چون تو مستغنی بود ,
وکیل جوان در دگر داوری ,
وکیلان این تشرها چون شنیدند ,
در وکیلان حیله بازی های وی ,
خواجه سید وکیل سلطان بوسهل ,
شد باغ ز بس گوهر چون کیله کیال ,
خوار ببخشیدی بی کیل و من ,