دانشنامه کمانک
دنیای واژه ها
دانشنامه کمانک تحلیل و مشاهده محتوای پارسی
معنی گری
مشاهده (گری) در کمانک، معنی و ترجمه گری در دیکشنری ها، تجزیه و تحلیل واژه، عکس (گری) کلمه و عبارات مشابه گری چیست
لغت نامه ها
1. [ گ ِ ] (فعل امر، اِمص ) ریشه ٔ معنی گریستن و گرییدن . (حاشیه ٔ برهان چ معین ).
گریه و امر به گریه کردن یعنی گریه کن . (فرهنگ اسدی ) (برهان ) (آنندراج ) :
تو اکنون به درد برادر گری
چه با طوس نوذر کنی داوری .
فردوسی .
بیش از آن باشد کز عشق تو چون موی شدم
سال تا سال خروش و ماه تا ماه گری .
فرخی .
بر آسمان ز غم عاشقی است اختر من
بر آن گری که مر او را چنین بود اختر.
فرخی .
ای ابر بهمنی نه بچشم من اندری
تن زن زمانکی و بیاسا و کم گری .
فرخی .
(نف ) در شاهد زیر به معنی گریان است :
بینند بخون خصم و برخصم
تیغ تو گری و آسمان خند.
خاقانی (دیوان ص 617).

2. [ گ ِ رِ ] (اِخ ) جین . شاهزاده خانم انگلیسی متولد در برادگیت . (1538 - 1559م .). دختر کوچک ماری خواهر هنری هشتم که برخلاف میل و رضای خویش به تاج و تخت انگلستان رسید و تسلیم ماری تودر شد و ماری تودر دستور داد که او را سر ببرند.
3. [ گ َ ] (اِ) گردن که بعربی جید خوانند و از این جهت است که بخیه ٔ جامه را گریبان میگویند یعنی نگه دارنده ٔ گردن، چه بان بمعنی نگاه دارنده است و در دیگ بریان پلاو نیز محاذی گردن گوسفند بریان را گریگاه خوانند یعنی جای گردن . (برهان ) (آنندراج ). رجوع به گریبان شود.
4. [ گ ِ ] (اِ) گره باشد اعم ازگره ریسمان و چوب و امثال آن . (برهان ) (آنندراج ).
5. [ گ َ ] (حامص ) (از: گر +ی حاصل مصدر، اسم معنی ) (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). گر بودن یعنی علت جرب داشتن . (برهان ) (آنندراج ).
6. [ گ َ ] (اِ) هر پیمانه را گویند خواه جریب که پیمانه ٔ زمین است و خواه گز که زمین و جامه و امثال آن بدان پیمایند و گز کنند و خواه کیله که پیمانه ٔ غله است و خواه پنگان که پیمانه ٔ ساعت باشد و آن جامی است از مس و در بن آن سوراخی کنند بعنوانی که چون آن را بر زیر آب گذارند بعد از گذشتن یک ساعت نجومی پر آب میشود و به ته آب می نشیند. (برهان ) (آنندراج ). جریب . (مهذب الاسماء) (السامی ) : و بر جهان برین جملت ... خراج نهاد، کشته های غله بوم، از یک گری زمین خراج یک درم سیم نقره . زمین رزبوم از یک گری زمین خراج هشت درم . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 93).
عشق تو همچون قلک خرمن شادی بداد
صد کس را یک قفیز یک کس را صد گری .
سنایی .
باش تا چون چشم ترکان تنگ گردد گور تو
گرچه خود را گور سازی در مسافت ده گری .
سنایی .
زانکه امثال مرا بی شاعری بسیار داد
کاخهای چار پوشش باغهای چل گری .
انوری (از آنندراج ).
چرخ است و خوشه ای بزکاتش مدار چشم
کان صاع کو دهد دو گری یک قفیزنیست .
خاقانی .
اندکی از ساعت شب روزی را نیز گری گویند و آن بیست و دو دقیقه و سی ثانیه ساعت باشد. (برهان ).

7. [ گ َ ] (پسوند) از گر + ی (حاصل مصدر). اسم مصدرهای مختوم به گری بر دو قسم اند: الف - بخشی آنها هستند که بدون (ی ) مورد استعمال دارند، مانند دادگری، بیدادگری، آهنگری، مسگری، آرایشگری، کیمیاگری، زرگری، خوالیگری ؛ که دادگر، بیدادگر، مسگر، آرایشگر، کیمیاگر، زرگر و خوالیگر استعمال شده . در این نوع کلمات «ی » اسم مصدربه کلمات مختوم به پساوند «گر» (پساوند شغل، مبالغه ) الحاق شده :
یکی گفت ما را بخوالیگری
بباید بَرِ شاه رفت آوری .
فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج 1 ص 35).
و در نجوم و تقویم گری و مولودگری و فال گویی و آرایشگری بجد و هزل درونرود. (قابوسنامه صص 112 - 113).
گر به چین از صورت رویت یکی نسخه برند
بتگران چین همه توبه کنند از بتگری .
امیر معزی نیشابوری (دیوان ص 107).
سامری گر زرگری بر صورت گوساله کرد
کرد جادو چشم او بر چهره ٔ من زرگری .
امیر معزی (ایضاً ص 714).
حافظ غبار فقر و قناعت زرخ مشوی
کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری .
حافظ (دیوان چ قزوینی ص 315).
خانه ٔ شرع خراب است که ارباب صلاح
در عمارت گری گنبد دستار خودند.
طالب آملی (از دستور پهلوی ص 101).
ب - بخش دیگر آنها هستند که بدون «ی » مورد استعمال ندارند، مانند: قاضیگری، لوطیگری، وحشیگری، لاابالیگری، صوفیگری ؛ که قاضیگر، لوطیگر، وحشیگر، لاابالیگر، صوفیگر نیامده : قاضی بوالهیثم پوشیده گفت و وی فراخ مزاح بود: ای ابوالقاسم ! یاد دارکه قوادی به از قاضیگری است . (تاریخ بیهقی از امثال و حکم دهخدا: قوادی به از).« روی لوطیگری این کار را انجام بده ». «وحشیگری نکن ». «لاابالیگری را کنار بگذار». در قدیم بجا «گری » در این نوع کلمات همان «ی » اسم مصدر استعمال میشد: قاضیی، صوفیی ؛ بعدها چون تلفظ دو «ی » را ثقیل دانسته اند، بجای «ی » اسم مصدر گری را آوردند که افاده ٔ همان معنی کند. (اسم مصدر - حاصل مصدر تألیف دکتر معین صص 85 - 86) :
شه از خواب دوشینه سر برگرفت
نیایشگری کردن از سرگرفت .
نظامی .
نهادی کلاه کیانی ز سر
بخدمتگری چست بستی کمر.
نظامی .
گرچه بشعر اندرون ز کدیه گری نیست
من بچنین شعر بر دلش بگرایم .
سوزنی .
نخوردم بحیلت گری مال کس .
سعدی (بوستان ).
که من بجلوه گری پای زشت می پوشم
نه پر و بال نگارین همی کنم اظهار.
سعدی .
گویند که دوش شحنگان تتری
دزدی بگرفتند به صد حیله گری .
سعدی (رباعیات ).

8. [ گ َ رِ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان جوزم و دهج بخش شهر بابک شهرستان یزد، واقع در 31 هزارگزی شمال شهر بابک و 13 هزارگزی راه جوزم به شهر بابک . هوای آن معتدل، دارای 56 تن سکنه است . آب آنجا از قنات تأمین میشود. محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت، صنایع دستی زنان کرباس بافی وراه آن مالرو است . (فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10).
9. [ گ ِ رِ ] (اِخ ) توماس . شاعر انگلیسی متولد در لندن . (1716 - 1771م .). شعرهای رثایی او مملو از حزن و ظرافت است .
10. [ گ ِ رِ ] (اِخ ) استفن . فیزیک دان انگلیسی متولد در لندن . (در حدود 1670 - 1736م .). اوامکان استفاده ٔ از نیروی برق را در اجسام هادی ارائه نمود و اعمال الکتریکی را از فواصل دور کشف کرد.
11. [ گ َ] (اِخ ) دهی است از بخش درکواز شهرستان ایلام، واقع در 21000گزی جنوب خاوری قلعه دره کنار راه مالرو امامزاده نصرالدین . هوای آن معتدل، دارای 270 تن سکنه است . آب آنجا از چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری است . زمستان را به چالاب مهراب میروند. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

معنی ( گری ) در لغت نامه دهخدا

1. ( ~ .) (حامص .) بیماری جرب
2. (گَ) (پس .) در ترکیب با بعضی واژه ها، معنای حاصل مصدری می دهد. مانند: دادگری
3. ( ~ .) (اِ.) 1 - پیمانه ، کیل . 2 - جریب

معنی ( گری ) در لغت نامه معین

استفاده در دیالوگ ها و آوانگاری بین‌المللی
نمی‌دونستی که یک روز فرشتهٔ عدالت گریبونتو می‌گیره
nemidunesti ke yek ruz fereʃteye ʔedɑlæt gæribuneto migire
‌قلبم جای دیگه‌ایه، چه قلب قابل‌تحسینی، هرگز زیبایی بیش از حد این قلب را حدس نزده بودم، قلبی که حاضره مباشر خانهٔ دیگری باشه، در صورتی که می‌تونه مباشر خانهٔ خودش باشه
qælbæm dʒɑye digeʔiye tʃe qælbe qɑbeletæhsini hærgez zibɑʔiye biʃ ʔæz hædde ʔin qælb rɑ hæds næzæde budæm qælbi ke hɑzere mobɑʃere xɑneye digæri bɑʃe dær suræti ke mitune mobɑʃere xɑneye xodeʃ bɑʃe
دست دیگری تو رو مامور این کار کرد
dæste digæri to ro mɑʔmure ʔin kɑr kærd
کسی که بتواند از آن سیاه‌چال بگریزد و همه را فریب دهد پس بسیار آسان هم می‌تواند حکومت مرا منقرض کند
kæsi ke betævɑnæd ʔæz ʔun siyɑhtʃɑl bogrizæd væ hæme rɑ færib dæhæd pæs besyɑr ʔɑsɑn hæm mitævɑnæd hokumæte mærɑ monqærez konæd
کی گریه می‌کنه ننه؟
ki gerye mikone næne
این نویسنده آثار پرارزش دیگری نیز بوجود آورده است که اهمیت جهانی دارد
ʔin nevisænde ʔɑsɑre porʔærzeʃe digæri niz bevodʒud ʔɑværde ʔæst ke ʔæhæmiyæte dʒæhɑni dɑræd
‌و ضمن بی‌ادبی و پرخاشگری، اونو متهم به بی‌مهری و بی‌عاطفگی می‌کنه
væ zemæne biʔædæbiyo pærxɑʃgæri ʔuno mottæhæm be bimehriyo biʔɑtefegi mikone
در قسمت‌های قبل شنیدیم امیر که به دیدار دکتر جهانگیری رفته بود با روایت دیگری از وقایع مربوط به دوران جنگ روبرو شد
dær qesmæthɑye qæbl ʃenidim ʔæmir ke be didɑre doktor dʒæhɑngiri ræfte bud bɑ revɑyæte digæri ʔæz væqɑyeʔe mærbut be dorɑne dʒæng ruberu ʃod
فردا شب وقتی که فلینا به خواب رفت، تو و برنیس به اتفاق دو نوزاد که یکی فرزند من و دیگری فرزند برنیسه از در مخفی ساختمان خارج بشید
færdɑ ʃæb væxti ke felinɑ be xɑb ræft to ʔo berenis be ʔettefɑqe do nozɑd ke yeki færzænde mæn væ digæri færzænde berenise ʔæz dære mæxfiye sɑxtemɑn xɑredʒ beʃid
به ریختگری و لحیم‌کاری می‌پرداختند
be rixtegæriyo læhimkɑri mipærdɑxtænd
پروین که در مکتب پدر و مادر ادیب و خردمندش بسیار آموخت شاعری را بیش از هر کار دیگری دنبال می‌کند
pærvin ke dær mæktæbe pedæro mɑdære ʔædib væ xerædmændæʃ besyɑr ʔæmuxt ʃɑʔeri rɑ biʃ ʔæz hær kɑre digæri dombɑl mikonæd
آخه تو که دختری به زیبایی مارگریتا داری هیچ با خودت فکر کردی که آیندهٔ اون چی می‌شه
ʔɑxe to ke doxtæri be zibɑyiʔe mɑrgeritɑ dɑri hitʃ bɑ xodet fekr kærdi ke ʔɑyændeye ʔun tʃi miʃe
بگو چه کرده؟ چگونه گریخته؟
begu tʃe kærde tʃegune gorixte
پدر پیرگرین به من گفت آوردن غذا و نوشیدنی به کتابخونه ممنوعه و من به اتاقم رفتم
pedær piyergirin be mæn goft ʔɑvordæne qæzɑ ʔo nuʃidæni be ketɑbxune mæmænuʔe væ mæn be ʔotɑqæm ræftæm
نه نه خانم اگه بدبختی گریبان منو بگیره و از پیش شما اخراج بشم، دیگه خدمت هیچ کسو قبول نمی‌کنم
næ næ xɑnum ʔæge bædbæxti gæribɑne mæno begire væ ʔæz piʃe ʃomɑ ʔexrɑdʒ beʃæm dige xedmæt hitʃ kæso qæbul nemikonæm
و از نجار کشتی که در ضمن آهنگری هم می‌کرد درخواست کرد که پای مصنوعی جدیدی از استخوان نهنگ براش بسازه
væ ʔæz nædʒdʒɑre kæʃti ke dær zemæn ʔɑhængæri hæm mikærd dærxɑst kærd ke pɑye mæsnuʔiye dʒædidi ʔæz ʔostoxɑne næhæng bærɑʃ besɑze
استفاده در متن
و در سال‌ ششصد و یکم‌ در روز اول‌ از ماه‌ اول‌، آب‌ از روی‌ زمین‌ خشک‌ شد. پس‌ نوح‌ پوشش‌ کشتی‌ را برداشته‌، نگریست‌، و اینک‌ روی‌ زمین‌ خشک‌ بود. ,
و قوس‌ در ابر خواهد بود، و آن‌ را خواهم‌ نگریست‌ تا بیاد آورم‌ آن‌ عهد جاودانی‌ را که‌ در میان‌ خدا و همهٔ جانوران‌ است‌، از هر ذی‌جسدی‌ که‌ بر زمین‌ است‌. » ,
و وادی‌ سَدیم‌ پر از چاههای‌ قیر بود. پس‌ ملوک‌ سدوم‌ و عموره‌ گریخته‌، در آنجا افتادند و باقیان‌ به‌ کوه‌ فرار کردند. ,
و لَمَک‌، دو زن‌ برای‌ خود گرفت‌، یکی‌ را عاده‌ نام‌ بود و دیگری‌ را ظِلَّه‌. ,
ای ز بوی گل گریزان میل میل ,
توکجا وگریه ابر بهار ,
وارهد از دعوی ترکی گری ,
چو عاجز بگرید بر احوال خویش ,
در هنر شاگرد خویشی چون نکوتر بنگری ,
چو برشکسته سواری همی گریخت سحر ,
هر که بنگریزد و شوخی کند ,
جز در تو راه گریزش نیست ,
که رنجش بود راحت دیگری ,
در آیند در عرض جولانگری ,
ز ادبار شر رو نه اندر گریز ,
فزایش ده آن را به خدمتگری ,